روزمرگی های یک خاک بر سر

نوامبر 21, 2009
5 دیدگاه

آدرس اونیکی وبلاگم  www.1tootfarangi.blogfa.com   :d

با اینکه این بلاگفا دهنمون رو مورد مرحمت قرار داده ولی من یک نمونه عینی هستم. من واقعا کور شده ام. همینه دیگه. قضیه عشق و کوری رو عرض می کنم آقا جان. هااااا؟ چرا خب اینجوری نیگام می کنی. مگر تا حالا خل و چل ندیدی؟ :-o

هی ی ی ی ی ی ی ی ن . آخییییییییییییییییییییییییش. آخر آدرس اونیکی رو هم لو دادم. دیگه چیزی واسه از دس دادن ندارم. :d


نوشته شده در چرندیات

من و مامان مکرمه ام

نوامبر 15, 2009
2 دیدگاه

یادمه اوایلی که مترو اومده بود… من و مامانم با مترو می رفتیم بازار. از اونجایی که مامان من خیلی خوش خنده و شیطون تشیف دارن… تو راه انقد شیطونی می کردیم و می خندیدیم که می شاشیدیم به خودمون. حالا بماند که چه کارهایی می کردیم. آخه آدم باید احتمال همه چیز رو بده. اگه روزی روزگاری آقای شوشو به طور کاملا اتفاقی بیاد و اینجا رو بخونه….   کارم تمومه.


انباری

نوامبر 14, 2009
۱ دیدگاه

من اصولا از انباری خوشم نمیاد. البته خود انباری رو دوست دارم. چون هر چی دم دستت میاد رو بدون دردسر میندازی تو انباری. ولی منظور من این بود که از اینکه برم توی انباری و بخوام بین اون همه آت و آشغال دنبال چیزی بگردم بدم میاد. خیلی دوست دارم بدونم برای اولین بار چه کسی انباری رو اختراع کرد. چون باید برم سر قبرش و عملیات خاصی رو سر قبرش پیاده کنم. الان من مجبورم که  برم دنبال دستگاه کارت اعتباری بگردم که آقای شوشو 10 ماه پیش آورده بود توی خونه.   خدایا نجات بخشی…کوفتی زهر ماری  چیزی… مرحمت بفرما.


در راه خدا یک نظر بدید…

نوامبر 7, 2009
13 دیدگاه

دستت که نمیشکنه. سقط هم که نمی شی. مرگ نگیری. خب یه نظر بذار اینجا که من وقتی با هزار امید میام دیدگاه هامو نیگا کنم غم دنیا نیفته تو دلم. تو نظرتو بذار…. اگه چیزیت شد اون  با من.


بابای بابام و مامان مامانم

نوامبر 7, 2009
۱ دیدگاه

باز هم بیا خونه ما…. ببخشید…. اون موقع که پا داشتیم عقل درست حسابی نداشتیم. حالا که می بینیم باید رفت و آمد کنیم… دیگه پا نداریم. شما بیاین خونه ما…

این جملات رو پدربزرگم ( بابای بابام) به من و شوشو می گفت. چیزی نگذشته بود از اون روزی که اون حرف رو به ما گفته بود و دفعه بعد که رفتیم خونه شون… برای تشییع جنازه اش رفته بودیم….

من اگه بمیرم… تو ناراحت می شی؟ برو بابا…. تو دیگه نمی آی به دیدنم….

این جملات رو مادربزرگم(مامان مامانم)  به من گفته بود. من فردای اون روز هم برای دیدنش رفته بودم. اما مامان بزرگ به یه خواب عمیق رفته بود و دیگر بیدار نشد…….

این دو شبه همش خواب این دو عزیز رو می بینم.

گاهی پیش خودم فکر می کنم که این دو عزیز هم روزی جوان بودند. حس و حالشون جوون بوده. عاشق شدن. شیطونی کردن و ….

دلم برای پدربزرگم (بابای بابام) می سوزه. چون در اوج جوونیش زنش بهش خیانت کرد.اون زن  با دوست پدربزرگم از خونه فرار کرد. و پدربزرگم رو خرد کرد.پدربزرگم  با اینکه هنوز عاشق زنش بود ولی طلاقش داد.  تا آخرین لحظه هنوز هم عاشق او بود. حتی وقتی اون خانم فوت کرد… براش مراسم آبرومندی گرفت. یک سال هم از فوت اون خانم نگذشته بود که پدربزرگم دق کرد و مرد.

دلم برای مادربزرگم (مامان مامانم) هم می سوزه. چون اون هم شوهرش رو توی جوونی از دست داد و بعد از اون دیگه ازدواج نکرد. همیشه به یاد پدربزرگم زیر لب شعری رو زمزمه می کرد ( ای باد و بارون… باد و بارون… ) روز سوم بعد از خاکسپاریش هم باد و بارون گرفته بود و همه به یاد اون شعری که همیشه زمزمه می کرد از ته دل اشک ریختن.

خدایا مادربزرگم هیچ وقت آزارش به مورچه هم نرسید… هیییییییییچ وقت. خیلی مهربون بود. نه فقط با من. با همه. آشنا و غریبه. هر کی اونو میشناسه فقط از خوبی ها و مهربونی هاش می گه. حتی عروسهایش. خدایا رحمتش کن.

خدایا پدربزرگم توی این دنیا خیلی اذیت شد. زنش با کاری که در حق او کرد… اونو از پا انداخت. خدایا رحمتش کن.

…….. .


نوشته شده در هست و نیست های من

امروز جمعه اس

نوامبر 6, 2009
۱ دیدگاه

هفت و نیم بیدار شدم. یه کم pmc دیدم. بعد رفتم دوش گرفتم. بعد هم اومدم اینجا و بعد از اینجا هم می رم حاضر می شم که برم باشگاه بدنسازی و بعد از اون هم می رم استخر و بعد میام خونه. شوشو هم که الان خوابه. عصری می خواد بره استادیوم.

چن ساعت بعد : این استخری که امروز رفتم با اون استخری که همیشه می رم خیلی فرق می کرد. اولا که خیلی گرون بود. دوما که خیلی بزرگتر بود و سوما اینکه از خونمون دور بود چهارما اینکه آبش خوشمزه تر بود.
 وقتی رسیدم به مجموعه ورزشی ای که قرار بود برم….. دیدم دایی بیجی یه تیپ اسپرت باحال زده وایساده جلو در مجموعه و سرش تو موبایلشه. شونصد تا بوق زدم براش. اما متوجه حضورم نشد. حالا ولش کن. من داشتم با چش و کله و گردن دنبال جای پارک می گشتم و می خواستم یه جای خوب پیدا کنم که توی چن ساعتی که نیستم  خیالم از بابت ماشین راحت باشه. که پیدا نکردم. واسه همین مجبور شدم برم جلو پای دایی تا اینکه شاید منو ببینه و کمکم کنه. غافل از اینکه رفتم… باز هم براش بوق زدم. اما دایی در عالم دیگری سیر می کرد. شیشه رو کشیدم پایین و با صوتی که حاکی از حرص خوردنم بود جیغ زدم: دایییییییییییییییییییییییییییییییییییی. خیلی خونسرد سرش رو بلند کرد و تا منو دید یوهو انگار خوشحال شده باشه. گفت: بالاخره اومدی….. تو دلم گفتم: نه. نیومدم. خب معلومه که اومدم دیگه. این چه سوالیه.
خلاصه… دردسرتون ندم. من و دایی بیجی  دو تایی گشتیم دنبال جا پارک و من مجبور شدم به روش سامورایی چن تا دور دو فرمون وسط یه 4راه بزنم. اول یه بار دور زدم و رفتم توی یه خیابون. بعد دایی از جای پارک پیشنهادی اش منصرف شد و گفت نه. برو اونجاااااا. خلاصه… توی یکی از این دورهای انی ای که مجبور بودم وسط 4 راه بزنم که یکدفعه

.

.

.

هولم نکن بابا جون. الان می گم…

یکدفعه روسری ام افتاد. و من درجا یاد شوشو افتادم. بسوزه پدر تعهد. 
وسط 4 راه زدم رو ترمز و بی خیال فرمون شدم و روسری به دست.
یوهو دیدم دایی داره داد می زنه می گه: ناااااازنییییییین…. حالا روسریتو ولش کن….. ( تا اون موقع اگه کسی هم  متوجه من نشده بود… دیگه حالا حتما دونه دونه حرکات منو زیر ذره بین داشت. مثل همون دختره که روی نمیکت های جلو در مجموعه نشسته بود). خلاصه روسری رو رو هوا ول کردم و دو دستی فرمونو چسبیدم و ماشین رو با یه جهش ( الحق که حرکت قشنگی بود) کردمش تو پارک.


نوشته شده در دنیای متاهلی

آب بازی

نوامبر 4, 2009
2 دیدگاه

من و پن شیش تا از دوستام داریم می ریم استخرсмайлы. تا شب. وای خداколобок

چیه. دلت استخر خواس؟   کونت بسوزه.смайлы

* خب. من برگشتم. انقدر پشتک وارو زدم تو آب که الان دارم وا می رم. راستی اگه ما چن نفر نبودیم رستوران استخر بیچاره می شد. انقدر که غذاهای بدمزه اش رو خوردیم دارم خفه می شم.

فردای دیروز نوشت: داشتم وبگردی می کردم. دست راستم به موس بود و با دست چپم  داشتم با ابروی نداشته ام بازی میکردم. تا اینکه یه مطلبی خوندم و از تعجب انگشت به دهن شدم .حالا شاید پیش خودتون بگید خب. که چی؟ 
عجله نکنین. الان می گم. چرا هول می کنین آدمو.
هیچی دیگه…. میخواستم بگم انگشتم همچین شور بود. طوری که یادم رفت از چی تعجب کرده بودم. یادم افتاد که از صبح تا حالا صورتم رو نشستم. (مدیونین فکر کنین از دیروز تا حالا نشسته ام هاااااااا ) هووووووووو چی داری می گی تو دلت؟ کثیف هم خودتی ها


عکس من و آقای شوشو

نوامبر 4, 2009
نوشتن دیدگاه

این هم عکس من و آقای شوشو زیر نور ماه. خوشگلیم. نه؟

http://www.4shared.com/file/146121087/7b997798/picture__137_.html


نوشته شده در دنیای متاهلی

خدایا مرسی

نوامبر 4, 2009
نوشتن دیدگاه

خدایا تو را شاکرم. مرسی که دهنمون رو صاف کردی. این صافی دهان ما همچین بد هم نیست. حداقلش این است که نمی گویند فلانی دهنش کج است.

این لینک هم یه موزیک بی کلامه که من به شخصه مخلصش هم هستم. بله آقاجون.

http://www.4shared.com/file/146119346/2079e464/Naghmeh.html


نوشته شده در هست و نیست های من

یه خمیازه کش و قوس دار

نوامبر 4, 2009
نوشتن دیدگاه
  1. هر روز صبح کله سحر وقتی شوشو می خواد بره سره کار من هنوز خوابم. تا اینکه موقع خروجش از در به من میگه یه بوس نمی دی به بابایی. من هم یه کش و قوس به خودم می دم و می گم: نه. بعد شوشو میگه بی معرفت؛ خدافظ. و تا در رو می بنده من جیغ می زنم و می گم امروز هم باید برم بانک؟  و شوشو هم از تو راه پله ها جیغ می زنه می گه: آره. بعد من دوباره میام چشامو رو هم بذارم و بخوابم که یهوووووووو مثل فنر از جام می پرم. آخه من می ترسم وقتهایی که تنها هستم بخوابم. هی فکر می کنم چیزی یا کسی میاد بالا سرم. خب. بگذریم. این هم از شانس تخم مرغی ماس.  خلاصه تا ظهر که می شه هی به شوشو زنگ می زنم می گم اگه اجباری نیس من نرم بانک. که شوشو هم دلش برام می سوزه و میگه: باشه. ولی فردا باید بری.  و بدین ترتیب هر روز صبح این وقایع برای ما اتفاق می افته.
  2. یادش بخیر. پارسال شوشو یه ماشین خوشگل خریده بود. خیلی خوشگل بود. بوی صفریش آدم رو مست می کرد. برقی میزد که چشات کور می شد. وای وای. جون من و شوشو بود و جون این ماشین خوشگله. هیچی دیگه. من یه بار اومدم از پارکینگ بیام بیرون… خوردم به ماشین همسایه و در عقب کلا مرخص شد. یادش به خیر.
  3.  آره کوچولوهای ناز نازی….. اون قدیم ندیم هاااااا شوشو عاشق من شده بود. راه به راه یه مسافت 68 کیلومتری رو طی می کرد و می اومد خونه ما. اتفاقا هر وقت که شوشوی بیچاره می اومد خونه ما؛ من خونه نبودم و وقتی که برمیگشتم خونه و می دیدم که ایشون خونه ما تشریف دارن یه جوری نگاش می کردم که حساب کار خودش رو بکنه. ولی اون هیچ وقت حساب کار خودش را نکرد. من هم وقتی دیدم کاری از چشمهای من ساخته نیست… دیگه اون جوری نیگاش نکردم. آره دیگه… از اون موقع ها تقریبا 6 سال می گذره. نچ نچ نچ انگار همین دیروز بود. بذار یه زنگ بزنم به شوشو و یه کم خاطرات اون موقع ها رو براش تعریف کنم و بهش بخندم.

صفحه‌ی بعد »

درباره‌ی نویسنده

خاک بر سر بودن یا نبودن. مسئله این است یا نیست؟ راستی یه سوال. اگه یکی بهت بگه خاک تو سر خاک بر سرت کنن... ناراحت می شی؟ یه سوال دیگه... کی گفته که هر کی خوشبخته... نمی تونه خاک بر سر باشه؟ خب... حالا چرا این جوری بر بر منو نیگا می کنی؟ پاشو لب و لوچه ات رو جمع کن. به این فکر هم نباش که به من بگی خاک بر سر اسم خوبی نیس. پاشو بینیم بابا هزار تا کار داریم.

جست‌وجو

ناوبری

دسته‌ها:

پیوندها:

بایگانی:

خوراک‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.