هفت و نیم بیدار شدم. یه کم pmc دیدم. بعد رفتم دوش گرفتم. بعد هم اومدم اینجا و بعد از اینجا هم می رم حاضر می شم که برم باشگاه بدنسازی و بعد از اون هم می رم استخر و بعد میام خونه. شوشو هم که الان خوابه. عصری می خواد بره استادیوم.
چن ساعت بعد : این استخری که امروز رفتم با اون استخری که همیشه می رم خیلی فرق می کرد. اولا که خیلی گرون بود. دوما که خیلی بزرگتر بود و سوما اینکه از خونمون دور بود چهارما اینکه آبش خوشمزه تر بود.
وقتی رسیدم به مجموعه ورزشی ای که قرار بود برم….. دیدم دایی بیجی یه تیپ اسپرت باحال زده
وایساده جلو در مجموعه و سرش تو موبایلشه. شونصد تا بوق زدم براش. اما متوجه حضورم نشد. حالا ولش کن. من داشتم با چش و کله و گردن دنبال جای پارک می گشتم
و می خواستم یه جای خوب پیدا کنم که توی چن ساعتی که نیستم خیالم از بابت ماشین راحت باشه
. که پیدا نکردم. واسه همین مجبور شدم برم جلو پای دایی تا اینکه شاید منو ببینه و کمکم کنه. غافل از اینکه رفتم… باز هم براش بوق زدم. اما دایی در عالم دیگری سیر می کرد
. شیشه رو کشیدم پایین و با صوتی که حاکی از حرص خوردنم بود جیغ زدم: دایییییییییییییییییییییییییییییییییییی.
خیلی خونسرد سرش رو بلند کرد و تا منو دید یوهو انگار خوشحال شده باشه. گفت: بالاخره اومدی….. تو دلم گفتم: نه. نیومدم. خب معلومه که اومدم دیگه. این چه سوالیه.![]()
خلاصه… دردسرتون ندم. من و دایی بیجی دو تایی گشتیم دنبال جا پارک و من مجبور شدم به روش سامورایی
چن تا دور دو فرمون وسط یه 4راه بزنم. اول یه بار دور زدم و رفتم توی یه خیابون. بعد دایی از جای پارک پیشنهادی اش منصرف شد و گفت نه. برو اونجاااااا. خلاصه… توی یکی از این دورهای انی ای که مجبور بودم وسط 4 راه بزنم که یکدفعه
…
.
.
.
هولم نکن بابا جون. الان می گم…![]()
یکدفعه روسری ام افتاد.
و من درجا یاد شوشو افتادم
. بسوزه پدر تعهد.
وسط 4 راه زدم رو ترمز و بی خیال فرمون شدم و روسری به دست.![]()
یوهو دیدم دایی داره داد می زنه می گه: ناااااازنییییییین…. حالا روسریتو ولش کن….. ( تا اون موقع اگه کسی هم متوجه من نشده بود… دیگه حالا حتما دونه دونه حرکات منو زیر ذره بین داشت. مثل همون دختره که روی نمیکت های جلو در مجموعه نشسته بود). خلاصه روسری رو رو هوا ول کردم و دو دستی فرمونو چسبیدم و ماشین رو با یه جهش ( الحق که حرکت قشنگی بود) کردمش تو پارک
.
شوهرا همینن فقط خوابن .
چرا با این این اسم مینویسی . خدا نکنه این حرفه چی دختر
دیدگاه توسط ساراناز — نوامبر 6, 2009 @ 1:04 ب.ظ.