باز هم بیا خونه ما…. ببخشید…. اون موقع که پا داشتیم عقل درست حسابی نداشتیم. حالا که می بینیم باید رفت و آمد کنیم… دیگه پا نداریم. شما بیاین خونه ما…
این جملات رو پدربزرگم ( بابای بابام) به من و شوشو می گفت. چیزی نگذشته بود از اون روزی که اون حرف رو به ما گفته بود و دفعه بعد که رفتیم خونه شون… برای تشییع جنازه اش رفته بودیم….
من اگه بمیرم… تو ناراحت می شی؟ برو بابا…. تو دیگه نمی آی به دیدنم….
این جملات رو مادربزرگم(مامان مامانم) به من گفته بود. من فردای اون روز هم برای دیدنش رفته بودم. اما مامان بزرگ به یه خواب عمیق رفته بود و دیگر بیدار نشد…….
این دو شبه همش خواب این دو عزیز رو می بینم.
گاهی پیش خودم فکر می کنم که این دو عزیز هم روزی جوان بودند. حس و حالشون جوون بوده. عاشق شدن. شیطونی کردن و ….
دلم برای پدربزرگم (بابای بابام) می سوزه. چون در اوج جوونیش زنش بهش خیانت کرد.اون زن با دوست پدربزرگم از خونه فرار کرد. و پدربزرگم رو خرد کرد.پدربزرگم با اینکه هنوز عاشق زنش بود ولی طلاقش داد. تا آخرین لحظه هنوز هم عاشق او بود. حتی وقتی اون خانم فوت کرد… براش مراسم آبرومندی گرفت. یک سال هم از فوت اون خانم نگذشته بود که پدربزرگم دق کرد و مرد.
دلم برای مادربزرگم (مامان مامانم) هم می سوزه. چون اون هم شوهرش رو توی جوونی از دست داد و بعد از اون دیگه ازدواج نکرد. همیشه به یاد پدربزرگم زیر لب شعری رو زمزمه می کرد ( ای باد و بارون… باد و بارون… ) روز سوم بعد از خاکسپاریش هم باد و بارون گرفته بود و همه به یاد اون شعری که همیشه زمزمه می کرد از ته دل اشک ریختن.
خدایا مادربزرگم هیچ وقت آزارش به مورچه هم نرسید… هیییییییییچ وقت. خیلی مهربون بود. نه فقط با من. با همه. آشنا و غریبه. هر کی اونو میشناسه فقط از خوبی ها و مهربونی هاش می گه. حتی عروسهایش. خدایا رحمتش کن.
خدایا پدربزرگم توی این دنیا خیلی اذیت شد. زنش با کاری که در حق او کرد… اونو از پا انداخت. خدایا رحمتش کن.
…….. .
خدا هر دوشون رو رحمت كنه.
منو ياد پدر بزرگ ها و مادربزرگ هاي خودم انداختي.
دیدگاه توسط فرزانه — نوامبر 7, 2009 @ 12:44 ب.ظ.