روزمرگی های یک خاک بر سر

من و مامان مکرمه ام | نوامبر 15, 2009

یادمه اوایلی که مترو اومده بود… من و مامانم با مترو می رفتیم بازار. از اونجایی که مامان من خیلی خوش خنده و شیطون تشیف دارن… تو راه انقد شیطونی می کردیم و می خندیدیم که می شاشیدیم به خودمون. حالا بماند که چه کارهایی می کردیم. آخه آدم باید احتمال همه چیز رو بده. اگه روزی روزگاری آقای شوشو به طور کاملا اتفاقی بیاد و اینجا رو بخونه….   کارم تمومه.


2 دیدگاه »

  1. اگه آقاي همسرت ردت رو بزنه اون وقته كه بايد تو آگهي هاي روزنامه دنبال سوراخ موش بگردي !

    دیدگاه توسط فرزانه — نوامبر 15, 2009 @ 6:26 ب.ظ.

  2. vooy asheghe in mamanaye bahalam. mamane manam hamintorie :X khoda hefzeshoon kone in mamanaye bahalo. ashegheshoonam

    دیدگاه توسط romina — نوامبر 18, 2009 @ 7:42 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

درباره‌ی نویسنده

خاک بر سر بودن یا نبودن. مسئله این است یا نیست؟ راستی یه سوال. اگه یکی بهت بگه خاک تو سر خاک بر سرت کنن... ناراحت می شی؟ یه سوال دیگه... کی گفته که هر کی خوشبخته... نمی تونه خاک بر سر باشه؟ خب... حالا چرا این جوری بر بر منو نیگا می کنی؟ پاشو لب و لوچه ات رو جمع کن. به این فکر هم نباش که به من بگی خاک بر سر اسم خوبی نیس. پاشو بینیم بابا هزار تا کار داریم.

جست‌وجو

ناوبری

دسته‌ها:

پیوندها:

بایگانی:

خوراک‌ها

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.